تبليغاتX
fasedkardan

fasedkardan

شورش‌های منطقی

 

تن ها می افتند

تن دختران-    تن دوستان.

تن ها می افتند

از پشت بام

درضیافت شب.

 

تنها تنی که عشق به آسمان برد

در شب کشیده می شود

چون ستاره ای.

۲۸/۵/۸۷

 

بهشت این اتاق است

وقتی که فکر می کنم در این اتاق نیستم،

جهنم این اتاق است

وقتی که اتاق را می بینم.

 

چه خط باریکی است

و چه اضطراب عجیبی است

در رفتن وآمدن این دو

در روز.

۳۰/۵/۸۷

 

+ نوشته شده در  87/05/30ساعت 21  توسط محمد صادق پوردیان  | 

 

تن ها می افتند

تن دختران-    تن دوستان.

تن ها می افتند

از پشت بام

درضیافت شب،

تنها تنی که عشق به آسمان برد

در شب کشیده می شود

چون ستاره ای.

۲۸/۵/۸۷

 

بهشت این اتاق است

وقتی که فکر می کنم در این اتاق نیستم،

جهنم این اتاق است

وقتی که اتاق را می بینم.

 

چه خط باریکی است

و چه اضطراب عجیبی است

در رفتن وآمدن این دو

در روز.

۳۰/۵/۸۷

 

+ نوشته شده در  87/05/30ساعت 20  توسط محمد صادق پوردیان  | 

 

در روزهای دوشنبه سه شنبه و چهارشنبه این هفته در روزنامه ی کارگزاران مقاله ای از دیوید هاروی چاپ شده است. فضای این مقاله شباهت به بعضی از داستانهای علمی تخیلی مانند داستانهای بالارد  ک.دیک  و...  دارد.

قسمتهایی از این مقاله:

شهر منسجم‌ترین و به طور كلی موفق‌ترین كوشش انسان برای بازآفرینی جهانی كه در آن زندگی می‌كند، بیشتر بر اساس تمایلات درونی‌اش، است. شهر جهانی است كه مرد خلق كرده است؛ از‌این‌رو، جهانی است كه محكوم است در آن زندگی كند. بنابراین، به طور غیرمستقیم، انسان بدون درك روشنی از ماهیت كاری كه انجام داده، با بازآفرینی شهر خود را از نو ساخته است.

فكر می‌كنم این جا بود كه یك اصل بی‌نهایت مهم كه یك اصل جهانی شد برای اولین بار به اجرا درآمد. اگر تضادی بین رفاه نهادهای مالی و رفاه مردم وجود داشته باشد، رفاه مردم به جهنم، دولت رفاه نهادهای مالی را انتخاب می‌كند.

بخش اول:http://www.kargozaaran.com/ShowNews.php?26728

بخش دوم: http://www.kargozaaran.com/ShowNews.php?26902

بخش سوم: http://www.kargozaaran.com/ShowNews.php?27054

 

 

+ نوشته شده در  87/05/30ساعت 18  توسط محمد صادق پوردیان  | 

 

 

 

بعضي مواقع نمي دانيم يقه ي چه كسي را بگيريم، چيزهايي كه از دست داده ايم از چه كسي بخواهيم، چه كسي را مقصر بدانيم. مي فهميم اميدها و آرزوهايي كه يكروز داشتيم آنقدر برآورده نشده اندو بين آنها و واقعيت آنقدر شكاف ايجاد شدكه آنها را فراموش كرده ايم. حتي خيالپردازيهاي تابستان گذشته را بياد نمي آوريم، حتي نميدانيم چه چيز را از دست داده ايم، چه فكرهايي داشتيم تا آنها را از ديگران بخواهيم. خلاصه، آنقدر آرزوهايمان دور از دسترس مي شوند كه آنها را فراموش مي كنيم و تغيير فاز فكري مي دهيم. چندين نكته كه فكر مي كنم در اين تغيير فاز بي تأثير نبوده اند را تشريح مي كنم.

 

1. در ايران دانش آموزان در دوره ي دبيرستان شيفته رياضي يا فيزيك يا فلسفه ( كمتر) مي شوند، كه بدليل هزارتوي ساختار نيافته و نامنسجم سيستم آموزشي، اين اميدها در يكي از دالانهاي تاريك آموزشي گم مي شوند- البته قابل توضيح است كه اين شيفتگي نسبت به رياضي يا فيزيك( يا همان علم ) يكي از دالانهاي تاريك نظام آموزشي محسوب مي شود. در سيستمي كه بيش از شش سال دو زبان عربي و انگليسي را آموزش مي بينيم ولي وقتي وارد دانشگاه مي شويم اين دو زبان را به صورت دست و پا شكسته بياد داريم، آموزش رياضي و فيزيك هم به همين منوال است، ما بدون اينكه چيزي از رياضي و فيزيك ياد بگيريم، آن هم به طور ساده، شيفته اين دو درس مي شويم. 

  

2. همچنين كنجكاوي جنسي يكي ديگر از هيجانات طبيعي اين دوره ي سني است، كه بيش از نصف بيشتر هم سن سالهايم وقتي به دانشگاه آمده اند آن را تجربه نكرده اند و در صد زيادي حتي بعد از دانشگاه هم آن را تجربه نكرده اند. اين بازيگوشي دوران بلوغ براي درصد زيادي از نوجوانان به صورت يك آرزو در يك حباب كوچك در ذهن پديدار مي شود كه بعدن در فضاي ملتهب و كاذب دانشگاه مي تركد  و كم كم به فراموشي سپرده مي شود.

شيفتگي به رياضي و فيزيك يك آرزوي سترون است كه نوجوانان زير بار آن له مي شوند و كنجكاوي جنسي آنقدر تحققش سهل و ممتنع مي شود كه نوجوانان بيش از يك حد خاص براي رسيدن به آن هزينه نمي كنند. در پي اين دو ناكامي و ناكامي هاي مشابه، خود ويرانگري هاي دوران بلوغ ادامه مي يابند و با تشديد اين خود ويرانگري ها و با گذشت چند سال ( كه معمولن سالهاي آخر دانشگاه شروع مي شود ) فاز فكريمان عوض مي شود( يكي از نمونه هاي همه گير آن خواندن براي كارشناسي ارشد مي باشد ) فاز فكرييمان كم كم براي ورود به جامعه ( جامعه اي كه در آن كاسب باشيم)  باز مي شود و از رؤيا ها و شورشهاي دوران نوجواني فاصله مي گيريم، اصطلاحن مي گوييم بزرگ شديم.( البته اين بحث خيلي گسترده است اگرمطلبي لازم به گفتن مي دانيد كه به طور شخصي يا جمعي تجربه كرده ايد توضيح دهيد)

 

 

3.  در اين جريان بزرگ شدن مقصر اصلي ناكامي ها و هزينه دادن ها را، با درصد زيادي، خود مي دانيم. مقصر اخراج شدن از دانشگاه را خود مي دانيم، مقصر اينكه كاره اي در رياضي و فيزيك نشده ايم  را خود ميدانيم و.... ( در واقع شيفتگي نسبت به رياضي يا فيزيك ( يا همان علم) ترفند ذهني نظام آموزشي براي سر پوش گذاشتن بر كاستي هاي اين نظام است . ترفندي كه در آن ما شيفته ي علم مي شويم، ما چيزي ياد نمي گيريم، ما سرخورده مي شويم و خود را مقصر مي دانيم ).

در نظام آموزشي كه تخيل جايي ندارند، داستانهاي علمي و تخيلي جايي ندارند و نكوهش و عقيم و بدرد نخور خوانده مي شوند و آرزوها بصورت سلسله مراتبي و كنترل شده ( كارشناسي، كارشناسي ارشد ، دكتري و استاد دانشگاه و.....) تعريف مي شوند، رشد موجود ستروني چون شيفتگي به علم و تبديل آن به علم مدركي، طبيعي است. پس در اين ميان به چه ميزان مقصريم؟

 

4 . شايد داستانها و فيلمهايي زيادي در مورد ناتوانايي در ارتباط برقرار كردن با جنس مخالف شنيده و ديده باشيم. ولي به نكته اي كه توجه نمي كنيم اين است  كه در اين داستانها يا فيلمها مكان يا شرايطي وجود دارد كه اين ناتواني به چالش كشيده شود، شايد تا اين حد ناتوان نباشيم، شايد تا اين حد آسيب نبينيم. ما آموزش نديده و نا وارد در گود مي افتيم، در اين شرايط بشدت آسيب پذيريم. در محيطهاي قديمي ارتباط با جنس مخالف كاري پر استرس است، در دانشگاه رنگ و بويي كاذب دارد و ملغمه اي ازعقده هاي اجتماعي و ومد هاست، در خيابانها هم بايد به كارهايي چون متلك گفتن و ساعتها علافي در خيابان تن داد، رابطه ي اينتر نتي هم به طرز فجيعي دروغين است [ اين نگاه شايد آرماني و ايده آل بنظر برسد]. بطور خلاصه يا مكانهاي اجتماعي پر استرس و دروغين وجود دارند يا اگر شرايطي براي تعامل با جنس مخالف باشد آنقدر مسموم و پر تناقض است كه از خود اين سؤال را مي پرسيم آيا زيد پيدا كردن ارزش اين همه هزينه كردن را دارد؟   پس در اين ميان ما به چه ميزان مقصريم؟

 

5. هر چه بيشتر خود را مقصر بدانيم شرايط موجود را بيشتر مي پذيريم. هر چه بيشتر خود را مقصر بدانيم حس اعتراضي يمان با خروج از دانشگاه از بين مي رود و به بلايي شبيه ورودي هاي نيمه ي دوم دهه ي هشتاد دچار مي شويم- نكوهش گذشته و حسرت نسبت به فرصتهاي از دست رفته. و مهمتر از همه چيز، هرچه بيشتر خود را مقصر بدانيم ، سنگيني اين ناكامي ها بر ذهنمان بيشتر مي شود و اين باعث بازگشتن به گذشته و هضم شدن در كانالهايي كه قبلن بوده اند، و مسدود كردن هر راهي كه بتوان بخشي از خواسته هايمان را برآورده كنيم و تبديل ما به پدران و مادراني با آرزوها وخواسته هاي برآورده نشده كه اين آرزوها را از فرزندانمان با همان بيرحمي كه جامعه از ما خواسته است، مي خواهيم.  

 

 

 

 

+ نوشته شده در  87/05/20ساعت 18  توسط محمد صادق پوردیان  | 

 

 

دو شعر از امیلی دیکنسون 

 

 

در پي درد شديد، احساسي رسمي فرا مي رسد-

اعصاب با تشريفات تام چون گورها قرار مي گيرند-

قلب به خشكي از خود مي پرسد، آيا او بود كه تاب آورد،

وآيا ديروز بود يا قرنها پيش؟

 

پاهها بي اراده گام برمي دارند

بر زمين، يا هوا، يا هيچ،

برگرد جاده اي چوبين

كه در همه سو مي گسترد-

با رضايتي بلورين چون سنگ.

 

اينك ساعت سربي

كه به يادش مي آوري، اگر از آنجا به در بري،

همچون يخزنندگان كه برف را-

نخست- سرما-آنگاه كرخت شدن-

سپس وانهادن.1

 

 

 

...............................................................................

 

دردانشگاه لحظه هايي در تنهايي تجربه كرده ام، آن موقع فكر مي كردم تجربه ي اين لحظات در مواقعي به كمكم مي آيد. در تابستان فهميده ام كه آنها فقط يك تجربه اند براي كوبيدن واقعيت و نه چیزی بیش از آن .

 

...............................................................

 

 

 

 

پرتو نوري هست2

در عصرهاي زمستان،

كه سينه را مي فشرد

چون وزن آهنگهاي كليسا.

 

ما را رنجي مينوي مي دهد

بي آنكه زخمي به جا نهد،

جزء دگرگونيي دروني

در جايگاه معاني.

آموزه اي نيست در آن، هيچ-

يأسي است سر به همر،

آفتي فرهمندكه از هوا

بر ما فرود مي آيد.

 

چون بيايد چشم انداز گوش سپارد،

سايه ها نفس در سينه حبس مي كنند-

چون برود همانند غربت است

بر رخسار مرگ.2

 


1و2 –گزيده ناهه ها و اشعار اميلي ديكنسون- ترجمه ي سعيد سعيد پور

 

 

 

 

+ نوشته شده در  87/05/19ساعت 10  توسط محمد صادق پوردیان  | 

 

 

نويسنده به چه چيز متعهد است؟ به مردم اجتماع؟ مگر نويسنده كارمند دولت است كه بايد برابر حقوق به مردم خدمت كند. به سياست متعخد است؟ عملن مي بينيم سياستمدارها نسبت به وعده هايشان هيچ تعهدي ندارند و آب هم از آب تكان نمي خورد. در اصطلاح " تعهد سياسي " نوعي پارادكس وجود داردزيرا سياسي عمل كردن نوعي درايت مي خواهد كه به موقع طرفداري كنيم ، به موقع خيانت كنيم، و به موقع افراد و قوانين را فراموش كنيم. نويسنده به ستمديده گان و مستمندان نمي تواند متعهد باشد زيرا در شرايط كنوني نويسندگان آنقدر تحت فشار هستند كه چه از نظر مادي و چه از نظر معنوي جزء همين قشر ستمديده هستند. هر گونه تعهد نويسنده به گروه خاصي باعث مي شود كه نويسنده مطابق طبع آن قشر بنويسد و ارزش كار خود را از دست دهد.

اگر تعهدي در اين ميان باشد، بايد تعهد نويسنده نسبت به نوشتن مانند تعهد يك فرد سيگاري نسبت به سيگار باشد.بايد نوشتن براي نويسنده يك نياز باشد نه منتشر كردن كارها، نه اينكه هر دو سال بايد يك كار منتشر كرد، نه اينكه بايد هر چند روز يك بار وبلاگ را آبديت كرد و يكسري خزعبلات تحويل داد و خوانندگان هم به به و چه چه هشان هم بلند شود. براي يك نويسنده مهمترين بخش در خلق اثر، لحظه ي نوشتن آن اثر است كه هيچ دارو يا لذتي با آن برابري نمي كند. براي نويسنده انتشار كارش در درجه ي چندم قرار مي گيرد، و آنچه براي نويسنده هيجان انگيز و مهم است تا قبل از انتشار كارش تجربه مي شود. در واقع موفقيت اجتماعي نوعي تقويت روحيه و تثبيت مادي براي نويسنده محسوب مي شود، اما خلاء تنهاييش را نمي تواند پر كند، خلاء و تنهايي كه يكي از مهمترين دلايلي است كه وقتي هر انساني آن را احساس كند جايگزيني بهتر از هنر يا ادبيات براي آن پيدا نمي كند.

نويسنده در صورتي به كارهاي پست مدرني چون "شينما" دست نمي زند كه خود را نسبت به جامعه ادبي ايران متعهد نداند و اين فكر هر زمان در خيالش نباشد كه بخواهد جامعه ادبي ايران را متحول كند.

 


+ نوشته شده در  87/05/14ساعت 21  توسط محمد صادق پوردیان  | 

براساس گفتگویی با دوستم رضا

 واقعن چه تفاوتي بين موي زن و مرد وجود دارد؟ جنسشان متفاوت است يا رنگشان؟ كه بايد موي زنها و دخترها پوشيده و موي مردان بدون پوشش باشند. آيا با پوشاندن موي زن آن را به يك تابو تبديل نمي كنيم؟ به يك چيز ممنوع؟ به يك چيز دور از دسترس؟ به يك چيز دستنيافتني؟آيا زن را به يك زن اثيري تقليل نمي دهد؟آيا باعث نمي شود به جاي اينكه دختر را درخواب، در رؤيا، و در يك فضاي ذهني ببينيم آن را در كلاس درس يا در همسايگي خانه يا در يك كافي شاپ در كنار خودمان به عنوان يك انسان ببينيم. مسئله اين نيست كه ما دختر را در كلاس يا در كافي شاپ مي بينيم يا نمي بينيم، مسئله اين است كه تصوري كه از زن داريم تصويري كاذب است ، زني كه مثل موهها دستنيافتني هستند، مثل موهها از ذهن ما پوشيده است، كه وقتي ما با قراردادي چون ازدواج ويا با استرسي افزون در "مكان" آن را مي بينيم، در واقع با سوژه ي مادي مو در ارتباطيم، سوژه ذهني مو را لمس نكرديم، وگر نه از ديده شدن موي خواهرهايمان اين همه غيرتي ، و با ديدن موي دخترهاي ديگر اين همه شهوتي نمي شويم. بحث اينجاست كه موي دختر يك بخش از زيبايي صورت او محسوب مي شود و مي تواند از جنبه ي سكسي هم مؤثر باشد ولي وقتي موي زن در تبديل آن به يك زن اثيري كمك كند موضوع خطرناك مي شود.

مسئله فروكاستن زن از سطح  يك انسان كه در خانه يمان، در همسايگي يمان و در كلاس درس و در اجتماعمان زندگي مي كند است، و بالا رفتن و دور از دسترس شدن و ذهني شدن زن در ذهن مرد است كه باعث آسيب ديدن  هم زن و هم مرد مي شود.

با نگريستن به موي زن با اين ذهنيت كه هيچ تفاوتي با موي مرد ندارد مو را به عنوان بخشي از زيبايي زن مي بينيم و زن را به عنوان يك انسان حضورش را در كنار خود مي پذيريم.

من منكر تصوير غير واقعي زن در ذهن مرد نيستم، مي توان اين را با ديدن فيلم هاي اروپايي و خواندن داستانهايشان -با توجه به آزادي جنسي آنها- فهميد، اين يك چيز طبيعي است، مسئله حد و اندازه ي اين تصور ذهني در جامعه است كه وقتي شكاف بين زن ذهني و زن كه در كنارمان در كوچه عبور مي كند زياد باشد منجر به ظلم و ستم هاي فراواني به زن و مرد مي شود. و بايد اين ساختار استبدادي ذهن را شكست.  

وقتي كه در هنگام ازدواج يا قبل از آن بدن زن را لمس مي كنيم و به يك چيز ممنوعه مي رسيم، و بدن زن را تصاحب مي كنيم،  در واقع بخش جسمي زن را تصاحب كرديم نه بخشي از زن كه از طريق جامعه در ذهن ما شكل گرفته است.پس بياييد موهها را به عنوان  بخشي از زيبايي جسمي و انساني زن بپذيريم و آن را براي ذهن خود قابل دسترس بدانيم، و در جمع دوستی یمان برای احترام به یکدیگر موههای یکدیگر را ببینیم.

 

 



 

1.يكي از ديالوگ قهرمان داستان فيلم نفس عميق با دوست دخترش

 

 

 

+ نوشته شده در  87/05/09ساعت 17  توسط محمد صادق پوردیان  | 

برای دوستم مسعود

 

جادوگر با چوب دستش به اشياء رنگ و روي ديگر مي دهد تا در شرايط حال برايش كارا باشند ، فلوبر هم با قلمش در سال 1865 صفت sentimental   را دگرگون مي كند تا شوري كنش پذير را بيان كند . معاني چون عشق هاي آبكي  احساسات سطحي  دروغ پردازي هاي عاطفي  و تزوير احساسي تا قبل از نوشتن رمان تربيت احساسات براي صفت  sentimental  بوده است . اين صفت در سال 1768 از انگليسي به فرانسوي آورده شده و در اوايل قرن نوزدهم هم خانواده هاي ديگرش نيز به فرانسه آورده شدند ، كه تا قبل از داستان فلوبر بر همان معاني طنز آلود و آبكي دلالت مي كرد ، كه تصويري از رويدادهاي همان دوران بوده است ، كه معادل چنين احساساتي را در شعر " انسان انتزاعي " ويليام بليك انگليسي (حول و هوش اوايل قرن نوزده سروده شده است ) مي توان به وضوح يافت .

 

فلوبر مي گويد: " لازمه ي دست يافتن به احساس و عاطفه ي ديگران اين است كه توان آن را بيابيم تا خويشتن را فراموش كنيم  و چنان احساس كنيم كه گويي ديگري خود ماست1 " .در كشور هايي مثل ايران كه هنوز دموكراسي را تجربه نكرده اند و ساختاري استبدادي بر ذهن آنها حاكم است  ، توان درك حضور ديگري را ندارند ، احساسات وعشق هايي معمولن خود محورانه و بي رحم  و رياكارانه و در طرف ديگر آن تواضع ، ترس و اشك شكل مي گيرد ، در اين نوع جوامع رشد مي كند . نتيجه ي  آنها رشد عشق هاي آبكي و دروغ هاي عاطفي است و  از يك طرف  ديگر اميد باختگي ها و سرخوردگي ها شكل مي گيرند طوري كه فروغ مي گويد " ما چون مردگان هزاران هزار ساله به هم مي رسيم و خورشيد بر تباهي اجساد ما به قضاوت مي نشيند "

 

اين نوع احساسات به دليل ذات فرساييشان به سرخوردگي بي رحمي   ريا كاري  و دورويي تبديل مي شوند و ديگر توان بودن ندارند . طوري كه در ايران احساسات مورد چپاول عقده هاي فردي و اجتماعي قرار مي گيرد  ، از يك طرف حداقل روابط احساسي در جامعه منع مي شود و از طرف ديگر بستر هاي موجود يا تابع مد هستند مثل داشتن چند دوست دختر يا دوست پسر  ، يا به شكل اينتر نتي است  ، يا به صورت تلفن هاي شبانه روزي است و..........

 

 يكي از ويژگي هاي اين نوع احساسات عدم درك تنهايي يك نفر از طرف شخص متقابل است و برعكس . حداقل به تنهايي طرف متقابل احترام نمي گذارند ، حتي به تنهايي خود نيز احترام نمي گذارند . شور كنش پذيري كه فلوبر از آن سخن مي گويد به طور تنگاتنگي با تنهايي انسان پيوند خورده است . در قرني كه انسان به تنهايي خود بيش از گذشته پي برده است بايد شور و شوق و احساساتش با اين تنهايي نيز همگون باشد .

 

اين دو موضوع در داستان " وقتي از عشق سخن مي گوييم "  كارور به خوبي كنار هم گذاشته شده اند .

 

فلوبر مي گويد :" اين كتاب [تربيت احساسات] داستان عشق است ،داستان شور; اما شوري كه هم اكنون توان بودن را داشته باشد; شوري كنش پذير " " مشخصه ي ارس (خداي يوناني عشق ) مدرن است2 "

حكايت فردريك مورو است كه تعلمي نا كام از زندگي اجتماعي و عاشقانه را عينيت مي بخشد . سرگذشت شخصي قهرمان به عنوان نمونه اي از يك تجربه ي همگاني نقل شده تا از پس تقدير فردي او ، شرح حال مشترك يك نسل به تصوير كشيده شود3 .

داستان آموزشي را به حماسه اي از اميد باختگي ها و سرخوردگي ها بدل مي كند4 .

الگوي آرماني مدرن بوجود آورد5 .

 


 

انسان انتزاعي6

 

رحمي نبود

اگر ديگري را فقير نمي كرديم

بخشش نبود

اگر ديگران به شادي ما بودند

 

ترس دوجانبه آشتي مي طلبد خلق مي كند

تا عشق هاي خود محورانه ريشه بگيرند

بي رحمي دام ببافد

و گسترش دهد با علاقه خويشتن را

انسان با ترس مقدس مآب همنشين شود

با اشك آبياري كند زمين را

و تواضع ريشه بگيرد ،

زير پاي او .

 

طولي نمي كشد سايه ي ملال انگيز رمز

در سر او گسترده مي شود

و كرم و مگس

تغذيه مي كنند راز را .

 

ميوه ي ريا و تقلب زاييده مي شود ،

گلگون و شهد، آماده ي خوراك

و در انبوه سايه اش

كلاغ آشيانه مي سازد .

 

خدايان زمين و دريا ، ميان طبيعت به جستجوي درخت مي آيند

چه بيهوده!

تك درخت فقط در ذهن انسان در حال رويش است.

 


پي نوشت :

 

1و2و3و4و5 . تاريخچه ي يك عنوان – پي ير مارك دو بزي – ترجمه ي مهسا بخشايي – فصلنامه ي سمرقند شماره ي 15و16 ويژه نامه ي رنج و عشق

 

6. ويليام بليك – ترجمه ي ملك تاج طيراني – نشريه ي گلستانه شماره 86

+ نوشته شده در  87/04/20ساعت 19  توسط محمد صادق پوردیان  | 

برای دوستم آرش 

 

چند روزي است كه برخلاف گذشته كه بيشتر راك وكلاسيك گوش مي دادم موسيقي فلامينكو گوش مي دهم . آكوردها و خشونت هاي پنهاني گيتار فلامينكو ، زمان را برايم شكاف مي دهد ،يك گسست : مثل هنگامي كه آگاه نيستم كه چند وقت است كه دارم به گذشته فكر مي كنم ، شايد پنج دقيقه بيشتر نباشد ، اما به نظرم يك عمر مي آيد ،اين موسيقي چنين حسي به من مي دهد . ضرب تند و خشونت پنهاني گيتار فلامينكو به درد وغم مبهمي شباهت دارد كه از ياد آوري يك مقطع زماني كه در آن احساسي داشتم كه ديگر تكرار نمي شود ، در من بوجود مي آيد . كمي بيشتر كه گوش دادم ، دوباره گسسته شدم و زمان از قيد مكان جدا شد .يك گسست بجا و دقيق ، كه برايم حسي كاملن انتزاعي بوجود مي آورد كه به تجربه هاي بدون زمان و مكان وصل مي شدند ، تجربه هاي پراكنده اي كه نمي دانم در كجا و كي اتفاق افتاده است ، فقط مي دانم آن لحظه هايي است كه براي يك ساعت شايد هم يك نيم روز شور و شوقي در من بوجود مي آمد كه به زندگي يك" آري بزرگ " مي گفتم .

+ نوشته شده در  87/04/19ساعت 12  توسط محمد صادق پوردیان  | 

 

يكي از ابزار مهم زندگي كردن " چانه " است . بدون چانه شكل زندگي بي ريخت و كج وكوله است . حتي اگر تفكر نو و بكر داشته باشي ، بدون چانه ، شكننده و در بعضي مواقع مستهجن مي شود . چانه هم در جوامع سنتي هم در جوامع مدرن نقش مهمي براي فرد دارد . چون خارج از اينها چانه يك ابزار براي زندگي است . چانه يك ابزار مهم در زندگي است فقط يك ابزار و ديگر هيچ  ، و در بيشتر مواقع با يكي از گزينه هاي زير پيوند مي خورد : حماقت ، خشونت و انتقام ، لجبازي ، گذشته .

چانه با چاشني حماقت در جوامع  سنتي بيشتر رواج دارد: مثل انساني كه با چندين مفهوم در كه در سنين نوجواني و جواني ياد گرفته زندگي را با سماجتي خاص پيش مي برد و اصلن نمي داند در اطرافش چه مي گذرد  و اگر نگاهي هم داشته باشد كاملن سطحي است .

يك شبهه اينجا وجود دارد ، ايد زندگي همين باشد . در جواب يك جمله از گوستاو فلوبر مي آورم : " چه عقب مانده ي كودني بودم الان ‌‌‌‌‌‌‌‌‌[سي نه سالگي ] ، اگر در هفده سالگي به عشقم پاسخ داده مي شد " . فلوبر در اواخر عمرش به جنون رسيد ، او جنون را بر حماقت ترجيح داده بود . و جوامع امروزي به سمتي پيش مي روند كه هزينه حماقت بيشتر از آگاهي است .

چانه با چاشني لجبازي بيشتر از روي عقده است و به بحث ما مربوط نيست .

چانه با چاشني گذشته بيشتر تفكري مدرن مي طلبد . نوشتن رمان " در جستجوي زمان از دست رفته " يك چانه متعلق به مارسل پروست است .ماندگاري انديشه و طرز نگاه هر نويسنده با چانه آن نويسنده ارتباط مستقيمي دارد ، هر چه نويسنده بيشتر چانه داشته باشد انديشه اش در زندگي عميق تر مي شود . 

چانه مربوط به گذشته سعي مي كند با تفكر در گذشته اي كه ويران شده است مفاهيم جديد زندگي را كشف كند ، و در اين وسط تماس با نيهيليسم امري اجتناب ناپذير است ، اين چانه ها هر چه عميق ترو با انديشه تر  باشند – به نظر من – به چنين تفكري نزديك مي شوند :

 

" آلبر كامو ، كه موقعيت انسان كافكايي را تنهايي مطلق مي داند ، نشان مي دهد كه آگاهي انسان به  آوارگي و زوال ضرورتن دليلي براي خود كشي فراهم نمي آورد ، بلكه ، برعكس انسان مي تواند با اتكا به تنهايي مطلق خود در برابر پوچي و بي معنايي قد علم كند و بگويد كه براي زيستن به هيچ معناي ديگري غير خود زندگي نياز ندارد و مفهوم و معناي زندگي را بدين شكل باز پس بگيريد ، نه با بازگشت به خدايان ، كه آنها را ترك گفته و خود نيز متقابلن از بهشت ايمان طرد شده است ، بلكه با بازگشت به خويشتن ، آن هم به معني دقيق كلمه ۱. "

 

به نظر من هر فرد خارج از نويسنده بودن  نقاش بودن   قصاب بودن  ........ و خارج از شغلش ، اگر با آگاهي به مفهوم اصيل زندگي به معني دقيق كلمه برسد حتي اگر اثري خلق نكند يك هنر مند است . پس هر نفر مي تواند در زندگي چانه اي به نام يافتن معني اصيل زندگي داشته باشد كه ممكن است تا پايان عمرش طول بكشد .

 

 


1. گرگور زامزا و مفهوم زندگي – خلفاني – روزنامه شرق  

+ نوشته شده در  87/04/19ساعت 12  توسط محمد صادق پوردیان  |